دختر هشت ساله ای بود که دوست داشت یک جوجه رنگی داشته باشد آنقدر اصرار کرد که

خانواده بالاخره راضی شد و یکی برایش خریدند. آن را در جعبه کوچکی قرار داد دیگر به آرزویش

 رسیده بود. هر روز برایش آب و دانه می گذاشت و فکر می کرد که آن جوجه هم مثل او خوشحال

است . کم کم روزها گذشت و دخترک دید که جوجه خودش را به جعبه می زند و تلاش می کند

بیرون بیاید . پیش خودش گفت یعنی من را دیگر دوست ندارد که دلش میخواهد بیاید بیرون حالا

دیگر دخترک از داشتن آن جوجه لذت نمی برد چون چیزی را که در ذهن تصور می کرد خیلی با

این که حالا داشت فرق میکرد.

یکروز صبح بیدار شد و دیگرصدای جیک جیک جوجه را نشنید جوجه مرده بود. بخودش گفت چرا

هیچوقت نفهمیدم آیا او هم میخواهد پیش من بماند؟

به زور چیزی را خواستن پشیمانی می آورد و دوست داشتن یک طرفه هم چواب نمی دهد حتی

اگر همه چیز را برایش فراهم کنی چون هر کسی برای خودش دنیایی دارد.

البته ما باید بدانیم و حتما میدانیم  که دوست داشتن ما کافی نیست و اگر بخواهیم با دوست

 داشتن کسی را از دنیایش دور کنیم او دوام نمی آورد

داستان کوتاه

جوجه ,دوست ,برایش ,هم ,خودش ,نمی ,شد و ,می کرد ,دوست داشتن ,چیزی را ,که دوست

مشخصات

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

ترجمه مقاله taktik-site حجه الاسلام وألمسلمين بهنام عطايي نيا همسفران نمایندگی کرج وبلاگ Myself and Me این یک وبلاگ موقتی فروشگاه اینترنتی قاصدک طلایی دیجی afrasazehk گفتاردرمانی علیرضا تقوی راد